کوله پشتی خاکی ...
عشق در اوج اخلاصش،به ایثار رسیده است.و در اوج ایثارش،به قساوت!
باز من مانده ام و تنهایی، دست بر زانوی غم،سر به دو دست، سردی قطره ی لرزانی بر گوشه ی چشم و نگاهم حیران، خیره در پرده ی جادویی. دود سیگار که بر آن می افتد، سایه ی ساقه ی اندامی و بر آن می تابد مهربان پرتو صبحی روشن و در آن میبینم که از دور، بال بگشایند زی من بشتاب، آن دو آواره کبوترهایم بنشینند مرا بر دامن مهربان،خاموش، خیره در من به نیاز و بیفشانمشان دانه ی اشک و بیفشانمشان دانه ی اشک! پ.ن.از وقتی اردیبهشت شروع شده دلم گرفته پ.ن.تا حال اینقدر انتظار نکشیده بودم
دانه ی اشک
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت
13:26 توسط حنانه| |
| Design By : Night Skin |


