کوله پشتی خاکی ...
عشق در اوج اخلاصش،به ایثار رسیده است.و در اوج ایثارش،به قساوت!
روز در هم می آمیزند و سلام و پرسش و خنده ی صبحگاهی! گویی دیداری پس از بازگشت است! آری ، از سفر خواب باز می گردند، و در پای چشمه ی جوشان فلق که میعاد گاه پس از هر شبشان است ، یکدیگر را دیدار می کنند... و روز آغاز می شود. پ.ن.یک سال دیگه گذشت.باید صفحه ی دیگری که پیش روی من گذاشتند رو پر کنم. خدا کند امسال صفحه ام را با غلط کمتر تحویل بدهم. پ.ن.تا حال روز تولدم برف نباریده بود پ.ن.امیدوارم امسال بتونم اشتباهات یه سال گذشته رو تکرار نکنم
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت
10:54 توسط حنانه| |
| Design By : Night Skin |


