تبليغاتX
کوله پشتی خاکی ...




















کوله پشتی خاکی ...

عشق در اوج اخلاصش،به ایثار رسیده است.و در اوج ایثارش،به قساوت!

حتما تا حال واستون پیش اومده که نتونین حرف دلتون را حتی واسه کسی که همه حرفاتونو بهش

میزنین هم بگین اون موقع هستش که یه بغض حسابی هم تو دل ادم به وجود میاد و ولی حتی

موقعیت یه دل سیر گریه کردنم واسش اتفاق نمیافته که بشینه گریه کنه و اروم بشه.که من الان

درست تو این شرایطم.

وقتی به گذشته فکر میکنه یاد خاطراتش میافته هم دلش میگیره هم دلتنگ اون روزا میشه وقتی

به آینده میخواد فکر کنه با بعضی اتفاقایی که میافته ناامید میشه،میخوادم تو حال زندگی کنه اینقدر

بعضی ها حرص میدن که دیگه نمیدونه واقعا چی کار کنه؟؟ولی بازم توکل به خدا

 

خیلی بدم میاد از کسایی که واسش همش خوبی کنی و زحمتشو بکشی ولی ارزشت پیشش

همون اندازه اونایی باشه که واسش هیچ کاری نمی کنند شاید کمتر از اونام باشه،بعدشم

بخوای کمی خودتو بگیری میگن اینم همیشه از همه چی ناراضیه.

 

چند وقت پیش جوانمرد تو وبلاگش نوشته بود پر رویی بهتر از دو رویی هستش واقعا حرف راستیه

 البته تا به اون روزم شاهد همچین ادمایی بودما ولی نه به اندازه این یه نفر که تو این یکی دوهفته

 به شدت اعصابمو خرد کرده فقط کافیه یه روز باهاش باشی فورا پی میبری که

ادم دو رویی هستش اونم با چه شدتی بعدشم با شیرین کاری هایی که انجام میده همه فکر

میکنن خیلی فهمیدست.

 

پ.ن.مثل ساحل آرام باش ، تا مثل دريا بي قرارت باشند...

پ.ن.شرمنده کم میام اخه یه سالم پشت کنکور نشستم ببینم چی میشه

واسه همین باید بعضی ها رو از رو ببرم،ولی خواهشا حتما دعام کنین

پ.ن.به شدت هوس مسافرت کردم به خصوصم مشهد کاش قسمت میشد میتونستم برم

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 8:6 توسط حنانه| |

زن جواني بسته‌اي كلوچه و كتابی خرید و روي نیمکتی در قسمت ويژه فرودگاه نشست که استراحت و مطالعه كند تا نوبت پروازش برسد .

در كنار او مردي نيز نشسته بود كه مشغول خواندن مجله بود.

وقتي او اولين كلوچه‌اش را برداشت، مرد نيز يك كلوچه برداشت.

در اين هنگام احساس خشمي به زن دست داد، اما هيچ نگفت فقط با خود فكر كرد: عجب رويي داره!

هر بار كه او كلوچه‌اي برداشت مرد نيز کلوچه ای برمیداشت. اين عمل او را عصباني تر مي كرد، اما از خود واكنشي نشان نداد.

وقتي كه فقط يك كلوچه باقي مانده بود، با خود فكر كرد: “حالا اين مردك چه خواهد كرد؟”

مرد آخرين كلوچه را نصف كرد و نصف آن را برای او گذاشت!

زن دیگر نتوانست تحمل کند، كيف و كتابش را برداشت و با عصبانیت به سمت سالن رفت.

وقتي كه در صندلي هواپيما قرار گرفت، در كيفش را باز كرد تا عينكش را بردارد، که در نهايت تعجب ديد بسته كلوچه‌اش، دست نخورده مانده .

تازه يادش آمد كه اصلا بسته كلوچه‌اش را از كيفش درنياورده بود.

مرد بدون اینكه خشمگين يا عصباني شود بسته كلوچه‌اش را با او تقسيم كرده بود!

  آپلود عکس

پ.ن.تو این ۲هفته یه حرفایی شنیدم که واقعا دود از سرم بلند شده!

پ.ن.ادم چه جوری میتونه تو این دورو زمونه به یکی اعتماد کنه و مطمئن باشه که

خیانتی در کار نیست؟؟

 

نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 18:3 توسط حنانه| |


Design By : Night Skin