تبليغاتX
کوله پشتی خاکی ...




















کوله پشتی خاکی ...

عشق در اوج اخلاصش،به ایثار رسیده است.و در اوج ایثارش،به قساوت!

ماه رمضون امسالم با کلی شورو شوقش از راه رسید تا چند روز پیش

وقتی یادم میافتاد که باید روزه بگیریم میگفتم وای کی ۱۵ ساعت میخواد گشنه و تشنه

بمونه ولی امروز صبح که واسه سحری بیدار شدیم یه حس دیگه داشتم یه جورایی حس میکردم

خدا از هون وقتهای اولیه درهای رحمتشو به روی همه باز کرده،سحری خوردن با دعای مخصوصش

یه حال دیگه ایی داره.امروز وقتی داشتم سحریمو میخوردم یاد ماه رمضون پارسال افتادم

پارسال اولاش شورو شوقم زیاد بود ولی کنارش شادی های دیگه ایی هم داشتم اما از وسطاش

با یه برنامه ایی که پیش اومد همه چیز عوض شد ولی باعث شد بیشتر از هر زمانی به خدا

نزدیک بشم به خصوص شب های قدرش حال و هوای دیگه ایی داشتم احساس سبک شدن

میکردم که تا حال هیچ وقت نداشتم همچین احساسی ولی حیف که لیاقتشو نداشتمو نتونستم 

اون احساس سبکی رو نگه دارم یه کوله بار گناه از گردنم اویزون کردم.

ولی امیدوارم امسال شب قدر اگه خدا لایقم دونست گناهانمو بخشید

لیاقتشم بده بتونم گناهی نکنم.

پ.ن.نماز روزه هاتون قبول باشه

پ.ن.شبهای قدرو تسلیت میگم

پ.ن.سر سفره های افطار و شبهای قدر منو هم دعا کنین

 

نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 12:29 توسط حنانه| |

 

بهترین بخش را در هر فرد بجوی،و این را به او بگو.

همه ی ما به چنین محرکی نیازمندیم،هر بار که از کار من

ستایش می شود،فروتن تر میشوم،چون احساس نادیده گرفته

شدن یا ناخوشایند بودن نمی کنم.

تمام مردم جهان چیزی دارند که به خاطر آن سزاوار ستایش باشند.

ستایش ها نشانگر ادراک هستند.در خلوت خویش انسان هایی

عالم هستیم،و هیچ کس از دیگری بهتر نیست ،

نگریستن به عظمت همسایه ات را بیاموز،و عظمت خودت را نیز بنگر.

 

پ.ن.داشتم کتاب جبران خلیل جبران میخوندم از این نوشتش خوشم اومد

گفتم بنویسم.

پ.ن.دیروز بعد کلی نگرانی انتخاب رشته کردم دعا کنین از اون چیزی که میخوام قبول شم.

پ.ن.همش فک میکردم اولین کسیه که بهش خبر قبولیمو میدم در حالی که.......

نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 15:57 توسط حنانه| |

ضعف بینایی.

روی نیمکتی نشسته ام و غرق تماشای منظره ای هستم،مرد میانسالی به طرفم می آید و از من

می خواهد که متن یک آگهی را برایش بخوانم.

می گوید:«حروفش خیلی ریز است. عینکم را در خانه جا گذاشته ام و نمی توانم بخوانم.»

سعی خودم را می کنم،اما نوشته ها خیلی ریز است،من هم چشمم ضعیف است و اتفاقا من نیز

عینک مطالعه ام را به همراه ندارم.از مرد عذر می خواهم.

مرد می گوید:«خوب،فراموشش کنیم.یک چیزی را می دانید؟من فکر می کنم چشم خدا هم ضعیف

است.نه اینکه پیر شده،اما خودش اینطوری می خواهد.این طوری،وقتی کسی اشتباهی می کند،

درست نمی بیند.و چون دلش نمی خواهد نادیده قضاوت کند،او را می بخشد

می پرسم:«خوب،پس تکلیف"کارهای نیک"چه می شود؟»

مرد می خندد:«خوب،خدا هیچ وقت عینکش را در خانه جا نمی گذارد.»و به راهش ادامه می دهد.

   

 

نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 15:27 توسط حنانه| |


Design By : Night Skin