تبليغاتX
کوله پشتی خاکی ...




















کوله پشتی خاکی ...

عشق در اوج اخلاصش،به ایثار رسیده است.و در اوج ایثارش،به قساوت!

دانه ی اشک

باز من مانده ام و تنهایی،

دست بر زانوی غم،سر به دو دست،

سردی قطره ی لرزانی بر گوشه ی چشم

و نگاهم حیران،

خیره در پرده ی جادویی.

دود سیگار که بر آن می افتد،

سایه ی ساقه ی اندامی

و بر آن می تابد

مهربان پرتو صبحی روشن

و در آن میبینم که از دور،

بال بگشایند زی من بشتاب،

آن دو آواره کبوترهایم

بنشینند مرا بر دامن

مهربان،خاموش،

خیره در من به نیاز

و بیفشانمشان دانه ی اشک

و بیفشانمشان دانه ی اشک!

پ.ن.از وقتی اردیبهشت شروع شده دلم گرفته

پ.ن.تا حال اینقدر انتظار نکشیده بودم

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 13:26 توسط حنانه| |


Design By : Night Skin