کوله پشتی خاکی ...
عشق در اوج اخلاصش،به ایثار رسیده است.و در اوج ایثارش،به قساوت!
روی نیمکتی نشسته ام و غرق تماشای منظره ای هستم، مرد میانسالی به طرفم می آید و از من می خواهد که متن یک آگهی را برایش بخوانم. می گوید: «حروفش خیلی ریز است. عینکم را در خانه جا گذاشته ام و نمی توانم بخوانم.» سعی خودم را می کنم ، اما نوشته ها خیلی ریز است، من هم چشمم ضعیف است و اتفاقا من نیز عینک مطالعه ام را به همراه ندارم. از مرد عذر می خواهم. مرد می گوید: « خوب، فراموشش کنیم. یک چیزی را می دانید؟ من فکر می کنم چشم خدا هم ضعیف است. نه اینکه پیر شده، اما خودش اینطوری می خواهد. این طوری، وقتی کسی اشتباهی می کند، درست نمی بیند. و چون دلش نمی خواهد نادیده قضاوت کند، او را می بخشد. » می پرسم: «خوب، پس تکلیف "کارهای نیک" چه می شود؟» مرد می خندد: « خوب، خدا هیچ وقت عینکش را در خانه جا نمی گذارد.» و به راهش ادامه می دهد پ.ن۱.وقتی بعد مدتها به وب یکی از بهترین دوستم که واسه من عین یه خواهر بزرگه رفتم حالم کلی جا اومد وقتی داشتم اپاشونو می خوندم همینجوری لبخند رو لبام می نشست پ.ن۲.با اینکه دیر شده ولی میگم ابجی صبا جونم عروسیت مبارک ایشالا به پای هم پیر بشین از ته دلم ارزو میکنم خوشبخت بشین پ.ن۳.اصلا قرار نبود اپ کنم وقتی اپ صبا رو خوندم یه لحظه حس اپ کردنم گرفت گل من پرپر نشوی! که بلبل در باز شدن غنچه ی لبخند تو،زبان به سرود باز کرده است. شمع من خاموش نگردی! که چشمی در پرتو پیوند تو،به دیدن آمده است. ساقه ی گلبن بهار من نشکنی! که دلی در رویش امیدوار تو دل بسته است. آفتاب من غروب نکنی! که شاخه ی آفتاب گردانی به جست و جوی تو سر برداشته است. پ.ن. دلم خیلی تنگ شده پ.ن.نمی دونم چی شده که نمی خوای بهم بگی ولی کاش بهم میگفتی اینجوری همش فکر میکنم دروغ میگی در هم نگریستند اما سرشار از مهربانی. چشم هاشان هر کدام پیاله ی پر از شراب سرخ که در کام تشنه ی چشمان هم می ریختند و کم کم بر هر دو لب لبخندی آهسته باز می شد، لبریز از محبت، سیراب از دوست داشتن، نه عشق، دوشت داشتن! لحظاتی این چنین، خوب و شیرین و نرم و خاموش گذشت. پ.ن. دلم بد جوری گرفته کاش می شد مثل پارسال باشم پ.ن. خسته شدم خیلی پ.ن. مثل همیشه واسم دعا کنین
| Design By : Night Skin |

