کوله پشتی خاکی ...
عشق در اوج اخلاصش،به ایثار رسیده است.و در اوج ایثارش،به قساوت!
اما نه،او باید برگردد. کبوتران معصوم،چشم به راه بازگشت اویند. اگر بر نگردد،ان ها بی آب و دانه می مانند. سراسیمه می شوند. غمگین می شوند... ای کبوتران من، که بر سر برج عاشقی آشیان دارید، فردا همراه با نخستین پیک خورشید بامدادی، به سوی شما پرواز می کنم. مهتاب جون (وبلاگ اشک مهتاب)منو به یه مسابقه دعوت کرده بود که الان جواب سوالاتشو میدم.مهتاب جون اگه کمی دیر شد شرمنده (۱-بهترین تیم دنیا؟ منچستر۲-بهترین سر مربی دنیا؟ اسم مربی نمی دونم۳-دوتا بازیگر زن مورد علاقه؟ جولیا رابرتز۴-یک کشور مورد علاقه؟ المان۵-دوست از نظر تو؟ بهترین همدم۶-اخرین کادویی که گرفتی؟ تابلو ۷-به نظرت دروغ در مواقع ضروری لازمه؟ شاید بعضی موقع ها ولی راست گفتن خیلی بهتره۸-بهترین جمله ایی که میتونی بگی؟ عشق تنها کار بی چرای عالم است ۸-از ادبیات خوشت میاد؟ عاشق ادبیاتم ۹-اگه ایران نبودی کجا می خواستی باشی؟ شاید المان و شاید امریکا۱۰-بزرگترین ارزوت چیه؟ به ارزویی که دارم برسم۱۱-با این کلمات جمله بساز:جوراب،اسفنج،کشتی،پیتزا. حال جمله سازی هم ندارم) تنها در بی چراغی شب ها می رفتم. دست هایم از یاد مشعل ها تهی شده بود. همه ی ستاره هایم به تاریکی رفته بود. مشت من ساقه ی خشک تپش ها را می فشرد. لحظه ام از طنین ریزش پیوند ها پر بود. تنها می رفتم،می شنوی؟تنها. من از شادابی باغ زمرد کودکی براه افتاده بودم. ایینه ها انتظار تصویرم را می کشیدند، درها عبور غمناک مرا می جستند. و من می رفتم،می رفتم تا در پایان خودم فرو افتم. نا گهان،تو از بیراهه ی لحظه ها،میان دو تاریکی،به من پیوستی. صدای نفس هایم با طرح دوزخی اندامت در آمیخت: همه ی تپش هایم از آن تو باد،چهره ی به شب پیوسته! همه ی تپش هایم. من از برگریزد سرد ستاره ها گذشته ام تا در خط های عصیانی پیکرت شعله ی گمشده را بر بایم. دستم را به سراسر شب کشیدم، زمزمه ی نیایش در بیداری انگشتانم تراوید. خوشه ی فضا را فشردم، قطره های ستاره در تاریکی درونم درخشید. و سر انجام در آهنگ مه آلود نیایش ترا گم کردم. میان ما سرگردانی بیابان هاست. بی چراغی شب ها،بستر خاکی غربت ها،فراموشی آتش هاست. میان ما ((هزار و یک شب )) جست و جو هاست.![]()
| Design By : Night Skin |

