تبليغاتX
کوله پشتی خاکی ...


کوله پشتی خاکی ...

عشق در اوج اخلاصش،به ایثار رسیده است.و در اوج ایثارش،به قساوت!

 

اپ ایندفم نمیشه گفت یه خورده چون تقریبا  متفاوت با دفعات قبلی

تا حال نشده که یه مطلبی رو که خودم مینویسمو بزارم همه بخونن ولی الان که نشستم پای کام

و خواستم اپ کنم یه لحظه گفتم بزار واسه یه بارم که شده خودم بنویسم

یه ساله تموم همش استرس داشتم که امروز چطور میشه همه اظطراب دارن مال من یه خورده

بیش از حد بودش.دیشب موقع خوابیدن تموم اتفاقا یا خاطره هایی که از بچگیم تا الان دارم یک به یک

تو ذهنم داشتن مرور میشدن.یاد روزایی که همش ارزو میکردم تموم بشه بیام برسم به این سنی

که الان هستم.یاد دورانی که میگفتم من اگه بزرگ شم هرگز نمیخوام برم دانشگاه مامان و بابام

میگفتن واسه چی؟میگفتم چون دختر و پسر باهم تو یه کلاس هستن من نمیتونم با پسرا یه

جا بدرسم،اون موقع شاید یکی بهم میگفت حنا چند سال بعد واسه دانشگاه رفتن حاضری هر کار بکنی

باور نمیکردم.همیشه به دختر داییم که یه سال ازم بزرگتره میگفتم خوش بحالت تو یه سال زودتر از من

تموم میکنی درستو،هر سال وقتی خرداد ماه تموم میشد داییم اینا برمیگشتن دختر داییم میگفت

حنا تو بچه ایی ولی من یه سال بزرگ شدم آی حرصم میگرفت که چطور تو بزرگ شدی من

نشدم؟اون موقع ها ارزوم این بود که بزرگ شم و برم تو انتخابات شرکت کنم اونم بخاطر اینکه انگشتمو

بزنم به اون مهرها،که اونم امسال اتفاق افتاد و رفتم و عوضش ۲هفته هم از درس خوندن موندم

چون به جای اینکه بشینم بدرسم همش جلوی تلویزیون بودم ببینم چی میشه.الان وقتی میگم

من میخوام تو شهری که مد نظرمه درس بخونم مامانم میگه حنا تو همون حنایی که وقتی بهت

میگفتم حنا برو دم در ببین بابا میاد یا نه میگفتی مامان من میترسم بیا باهم بریم میگفتم جایی

نمیری که دم در تو حیاط ،الان دیگه هر کاری میخوام بکنم مامان میگه انگار اون دختری نیست

که از دم درمیترسید.چقدر ارزوهای کوچی داشتم و حتما همه داشتن وقتی یکی میگفت بزرگ بشین

میبینین اونقدر فکرو خیال دارین من میگفتم اخه اینا چرا اینجوری میگن الکی هی فکر میکنن الان خودم

به این نتیجه رسیدم با هر سال بزرگ شدن چقدر خواسته زیاد میشه و بزرگ و چقدرم فکرو خیالای

جور واجور داره که بعضی وقتها دیگه خسته میشه.

تو این ۲سال اخیرم هم اشتباه های زیادی کردم که وقتی بعضی هاشون یادم میوفته از خودم

بدم میاد با اینکه واسم کلی تجربه شدن.ولی یه دوستی داشتم که همیشه باعث میشد

عاقلانه فکر کنم و تصمیم بگیرم،دوستی که با تموم وجود دوسش داشتم و دارم خواهم داشت.

دیشب یه لحظه فکر کردم که تموم این اتفاقها تموم شدن و رفتن و خاطره شدن چه شیرین چه تلخ

به قول معروف ۱۲ سال تموم شد

پ.ن.آنچه که هستی هدیه خداوند به توست و آنچه که می شوی هدیه توست به خدا،

پس بی نظیر باش.

نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 14:47 توسط حنانه| |

دانه ی اشک

باز من مانده ام و تنهایی،

دست بر زانوی غم،سر به دو دست،

سردی قطره ی لرزانی بر گوشه ی چشم

و نگاهم حیران،

خیره در پرده ی جادویی.

دود سیگار که بر آن می افتد،

سایه ی ساقه ی اندامی

و بر آن می تابد

مهربان پرتو صبحی روشن

و در آن میبینم که از دور،

بال بگشایند زی من بشتاب،

آن دو آواره کبوترهایم

بنشینند مرا بر دامن

مهربان،خاموش،

خیره در من به نیاز

و بیفشانمشان دانه ی اشک

و بیفشانمشان دانه ی اشک!

پ.ن.از وقتی اردیبهشت شروع شده دلم گرفته

پ.ن.تا حال اینقدر انتظار نکشیده بودم

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 13:26 توسط حنانه| |

روز

در هم می آمیزند و سلام و پرسش و خنده ی صبحگاهی!

گویی دیداری پس از بازگشت است!

آری ، از سفر خواب باز می گردند،

و در پای چشمه ی جوشان فلق

که میعاد گاه پس از هر شبشان است ،

یکدیگر را دیدار می کنند...

و روز آغاز می شود.

پ.ن.یک سال دیگه گذشت.باید صفحه ی دیگری که پیش روی من گذاشتند رو پر کنم.

خدا کند امسال صفحه ام را با غلط کمتر تحویل بدهم.

پ.ن.تا حال روز تولدم برف نباریده بود

پ.ن.امیدوارم امسال بتونم اشتباهات یه سال گذشته رو تکرار نکنم

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 10:54 توسط حنانه| |


آغاز

دو پاره ابر،آرام و خوش آهنگ

به سراغ هم آمدند.

ناگهان برقی زد و قهقهه ی دیداری.

و دو نیمه سیب سقراطی،یک سیب شد.

و باریدن گرفت.

و نخستین بهار،آغاز شد.

پ.ن.عیدتون مبارک امیدوارم سال خوب و خوشی داشته باشین

پ.ن.هنگام تحویل سال منو هم دعا کنین

 

نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388ساعت 12:0 توسط حنانه| |

کدام چشمه

دلی که عشق ندارد و به عشق نیاز دارد،

آدمی را همواره در پی گمشده اش،

ملتبهانه به هر سو می کشاند.

خدا،آزادی،هنر و دوست،

در بیابان طلب بر سر راهش منتظرند

تا وی کوزه ی خالی خویش را

از اب کدامین چشمه پر خواهد کرد؟

                            دکتر شریعتی

پ.ن. پری جون در گذشت مادر بزرگتو تسلیت میگم

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 19:15 توسط حنانه| |

رحلت حضرت رسول اکرم (ص) و شهادت امام حسن مجتبی

و امام رضا (ع) رو به تمامی شیعیان تسلیت میگم

عزیزم به خدا سپردمت مواظب خودتم باش

هنوز یه روز نشده دلم واست تنگ شده

 

نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 11:13 توسط حنانه|


Design By : Night Skin