تبليغاتX
کوله پشتی خاکی ...




















کوله پشتی خاکی ...

عشق در اوج اخلاصش،به ایثار رسیده است.و در اوج ایثارش،به قساوت!

مسافر


اکنون کارم سفر است،

مسافری تنهایم

که در زیر کوله باری سنگین،پشتم خم شده

و استخوان هایم به درد آمده است.

و می روم و راه طولانی لحظه ها

در پیش رویم تا افق کشیده شده است.

و از هر منزلی تامنزل دور دست دیگر،لحظه ای است.

و این چنین من باید صدهزار،میلیون ها لحظه را طی کنم.

تا برسم به یک روز.

پ.ن.اخرین اپ سال ۸۸.امسالم تموم شد با همه خوبی ها و بدیهاش

داریم سفر میکنیم به سال ۸۹

پ.ن.فردا(۲۴ اسفند) سالگرد بابای لیلیان هستش روحش شاد

پ.ن.این روزا هیچی معلوم نیست چرا؟یه روز یه خبری میشه فرداش یه خبر دیگه

پ.ن.موقع سال تحویل منم دعا کنینا

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388ساعت 16:44 توسط حنانه| |

دیروز رفته بودیم خونه داییم زنداییم خونه مامان بزرگمو کارگاه کرده

ما هم چون مامان با زنداییم کار داشت رفتیم خونه مامان بزرگم

از وقتی خونه رو جمع کرده بودیم نرفته بودم ولی الان که باز چیده بودن تو هر جای

خونه جای مامان بزرگم دیده میشه حس میکردم داره راه میره حرف میزنه

امسال با اینکه 3ساله فوت کرده ولی بیشتر از 2سال پیش دلم براش تنگ شده

دیروز تو خونش به زور جلو مامانم خودمو نگه داشتم که اشکام نریزه

اخرین بارم که خوابشو دیدم همچین داشت نیگام میکرد با اون چهره خوشگلش

ولی وقتی خودمو انداختم بغلشو گریه میکردم و میگفتم خسته شدم کارام هیچ کدوم درست

پیش نمیره فقط موهامو نوازش کردو گفت نگران نباش و گریه هم نکن همه چی درست میشه

فقط باید صبر کنی الانم اون گرماشو حس میکنم.یاد حرفایی که تو 6ماهی که خونمون

بود و میزد این روزا همش تو ذهنم مرور میشه.

یاد اون همه غصه هایی که کشیده بود از دست دادن همسر تو اوج جونی،

از دست دادن ۳تا بچه و پدرو مادر و برادر توی تصادف.

خیلی دلم براش تنگ شده برا اون خنده هایی که همیشه تو صورتش بود.

پ.ن.دلم گرفته بود باید مینوشتم

 

به یه بازی از طرف مانیا جان دعوت شدم که گفتم انجامش بدم

۱)بهترین روز سال 88:وقتی مامان بابام به مکه رفتن

۲)بهترین هدیه سال88:هرچی گرفتم خوب بودن

۳)بهترین سفر سال 88:مسافرت تابستونمون به اصفهان و کاشان

۴)بهترین کتابی که توی سال 88 خوندم:کنار رود خانه پیدرا نشستم و گریه کردم

۵)بهترین دوستِ سال 88:همه ی دوستام نمیشه از بینشون انتخاب کرد

۶)بهترین کاری که توی سال 88 انجام دادم:یادم نمیاد

۷)بهترین غذایی که توی سال 88 خوردم:هرچی که در لحظه گشنگی خوردم خوشمزه بود

۸)بهترین فیلمی که توی سال 88 دیدم:زیاد فیلم ندیدم امسال

۹)بهترین پُستی که توی سال 88 نوشتم:پست بعد کنکورم

نوشته شده در پنجشنبه بیستم اسفند 1388ساعت 12:17 توسط حنانه|

گل،شمع،آفتاب

گل من پرپر نشوی !

که بلبلی در باز شدن غنچه ی لبخند تو ،

زبان به سرود باز کرده است .

شمع من خاموش نگردی !

که چشمی در پرتو پیوند تو ،

به دیدن آمده است.

ساقه ی گلبن بهار من نشکنی !

که دلی در رویش امیدوار تو ،

دل بسته است.

آفتاب من غروب نکنی !

که شاخه ی آفتاب گردانی به جست و جوی تو ،

سر بر داشته است.

 

پ.ن.یکی از دوستام چند روزی هست که نیستش کلی دلم براش تنگیده

وقتی فهمیدم فک کردم خیلی ازش دور میشم.ایشالا زودی برگرده

خیلیییی دوست دارم

پ.ن.هفته پیش با دوستم یه کاری کردیم خیلی خوشحالم هنوزم در حال ذوق کردنم

پ.ن.حس میکنم یکی از دوستام ازم دلخوره ولی به خدا اشتباه برداشت میکنی

تو واسم خیلی عزیزی و بهترین دوستمی

پ.ن.اسممون برا کربلا در اومده نمیدونم بریم یا نه ولی اینو میدونم که به خاطر اون

باز مشهد رفتنمون فعلا منتفی شده.

خیلی دوست دارم برم کربلا ولی یه خورده میترسم

پ.ن.پنجشنبه تولد آرمین نوه خالم بود کلی خوش گذشت عکسشو گذاشتم

عکسشو گذاشتم رمزم همون رمز قبلیه


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه پانزدهم اسفند 1388ساعت 15:50 توسط حنانه| |

چه زلال

همچون پرنده ای بلند پرواز،

بر فراز همه ی شعرها و عشق ها،

همه ی فهم ها و حرف ها چرخ میخورم.

دلم حلقوم تشنه ای است در زیر باران بهارینی

که از غیب بر زمین فرو می کوبد،

می بارد و می بارد.

هر قطره کلمه ای.

چه زلال!

چه خوب!

پ.ن.شنبه دوستام پری و سارا اومده بودن خونمون کلی گفتیمو خندیدیم

از سال اول دبیرستان که هرسه تامونم همکلاس بودیم.از موقعی که صورتمون اینا رو

بند ننداخته بودیم در واقع بچه مثبت بودیم.به خود من که کلی خوش گذشت

پ.ن.پری همین که میومد خونمون واسم کلی ارزش داشت ولی شرمندم کرده بودو

واسم شمع تزئینی هم اورده بود عکسشو میخواستم بزارم ولی کابل گوشیم خراب

شده حالا اگه شد میزارم.مرسی پری جونم.خیلی دوست دارم.مواظب پاتم باش

حرف گوش کن پاشو برو دکتر دم عیدی کار دستت نده

پ.ن.دیروز عروسی بودم(عروسیه دختر خاله دوست حدیث)البته فامیل دورم هستیما

خوش گذشت.دختر و پسر هردو استاد دانشگاه هستن زندایی دختره میگفت یه روز قبل

عروسی یعنی پریروز دختره تو تهران کنفرانس داشت شب خواسته بیاد هواپیما کنسل

شده نتونسته بیاد بعد اژانس گرفتن با اون اومده فک کن بعد از ظهر عروسیت باشه

صبح از راه برسی میگفت اینقدر اضطراب داشتن که نگو.

پ.ن.من این روزا بد جوری تو خط شکلات خوردن افتادم یعنی یه جورایی معتاد شدم

پ.ن.طرز نوشتنمو تغییر دادم از خودمم مینویسم این خوبه یا قبلنا خوب بود

که فقط شعرو داستان میذاشتم؟؟؟؟

پ.ن.چند تا عکس که قرار بود روزی که اپ کردم بزارم رو الان گذاشتم


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه ششم اسفند 1388ساعت 11:2 توسط حنانه| |

جاده ی منتظر

زانوانم شکسته است و پاهایم فلج

خسته و مجروح و پریشان

و باری به سنگینی کوهی بر دوش

و من در زیر آن خم شده ام

و از زیر آن که چندین برابر من سنگین است و بزرگ است

آرام گرفته ام

و تنها،برق حسرت از چشمان بازم

که همچنان به این راه

که تا افق کشیده است،دوخته ام ــ ساطع است.

و جاده ی منتظر را در برابرم روشن می دارد.

جاده ای که سال هاست چشم به راه هر قدمم

خود را بر خاک افکنده است.

اما رد پایی بر آن نیست و ...

نخواهد بود!

پ.ن.یه موضوعی بود از خدا خیلی کمک خواسته بودم ولی درست برعکسش شد

نمیدونم دیگه چی کار کنم خدا حرفامو گوش کنه

پ.ن.خوش بحال اونایی که الان تو مشهدن تی وی داره نشون میده

دلم داره پر پر میکنه که اونجا بودم.از وقتی ازت خواستم برگردیم تبریز نمونیم مشهد

انگاری باهام قهر کردی چون از اون موقع دیگه نطلبیدی ولی به خدا دلم بدجوری هواتو

کرده .هوای گنبد طلاییت رو.یا امام رضا منم بطلب هر چه زودتر بیام

پ.ن.چند روز رو مسافرت بودیم امروز رسیدیم به جز امروز که اخرین روز بود

بقیه روزا خوش گذشت

پ.ن.امروز تولد بهترین دوستم دختر زمستونی هستش

عزیزم بهترین ها رو واست ارزو میکنم

پ.ن.ولنتاینم تبریک میگم

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1388ساعت 20:28 توسط حنانه| |

مرا کسی نساخت،خدا ساخت،

نه آن چنان که کسی می خواست،

که من کسی نداشتم.کسم خدا بود،کس بی کسان

او بود که مرا ساخت،آن چنان که خودش خواست

 

گفتین از خودم بگم تا بدونین چی کارا میکنم چشم میگم

این روزا یه عدد حنای بیکار که کارش یا درس خوندنه  و در مواقع بیکاری هم

جز نت گردی کار خاصی نمیکنه

بعدش تا هفته پیش حسابی رانندگی میکردم ولی از وقتی بابا رفته مسافرت

مامان خانم میگه نه تنها نریم

بعد اگه فرصت داشته باشم شبام قبل خواب یه خورده کتاب میخونم

دیروز رفته بودم خونه ی دوستم پری کلی بهم خوش گذشت

پری جونم خیلی زحمتتون دادم

سه شنبه همچین برفی اومد که جای همگیتون خالی مثل ندید بدیدا همه داشتن

بیرونو نگا میکردن میگفتن عجب برفی تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

منم که بیرون بودم حسابی بهم حال داد زیر برف پیاده راه رفتن

 

 

چند وقت پیش لیلیان واسه یه بازی دعوتم کرده بود که الان تونستم بنویسمش

مسابقه این بود که چند تا از ارزوهایی که داشتی ولی بهشون نرسیدی:

۱)همش ارزو داشتم همون سال اول از دانشگاه قبول بشم که نشدم البته شدما نرفتم

۲)دوس داشتم نقاشی رو خیلی حرفه ایی یاد بگیرم که تا حالا امکانش نشده

۳)تو یه خانواده ایی که کلی عمه و خاله داشتم زندگی میکردم ولی اینقدر کم جمعیتیم که

نگو

دیگه یادم نمیاد اینا هم به زور به ذهنم اومدن

منم از جوانمرد و مینا و سرشناس و شیدا و دختر زمستونی دعوت به بازی میکنم

پ.ن.عاشق این شکلکا شدم

 پ.ن.یه راه حل خوب واسه خراب کردن گوشی موبایل؟؟


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه نهم بهمن 1388ساعت 21:15 توسط حنانه| |


Design By : Night Skin