کوله پشتی خاکی ...
عشق در اوج اخلاصش،به ایثار رسیده است.و در اوج ایثارش،به قساوت!
زن جواني بستهاي كلوچه و كتابی خرید و روي نیمکتی در قسمت ويژه فرودگاه نشست که استراحت و مطالعه كند تا نوبت پروازش برسد . در كنار او مردي نيز نشسته بود كه مشغول خواندن مجله بود. وقتي او اولين كلوچهاش را برداشت، مرد نيز يك كلوچه برداشت. در اين هنگام احساس خشمي به زن دست داد، اما هيچ نگفت فقط با خود فكر كرد: عجب رويي داره! هر بار كه او كلوچهاي برداشت مرد نيز کلوچه ای برمیداشت. اين عمل او را عصباني تر مي كرد، اما از خود واكنشي نشان نداد. وقتي كه فقط يك كلوچه باقي مانده بود، با خود فكر كرد: “حالا اين مردك چه خواهد كرد؟” مرد آخرين كلوچه را نصف كرد و نصف آن را برای او گذاشت! زن دیگر نتوانست تحمل کند، كيف و كتابش را برداشت و با عصبانیت به سمت سالن رفت. وقتي كه در صندلي هواپيما قرار گرفت، در كيفش را باز كرد تا عينكش را بردارد، که در نهايت تعجب ديد بسته كلوچهاش، دست نخورده مانده . تازه يادش آمد كه اصلا بسته كلوچهاش را از كيفش درنياورده بود. مرد بدون اینكه خشمگين يا عصباني شود بسته كلوچهاش را با او تقسيم كرده بود! پ.ن.تو این ۲هفته یه حرفایی شنیدم که واقعا دود از سرم بلند شده! پ.ن.ادم چه جوری میتونه تو این دورو زمونه به یکی اعتماد کنه و مطمئن باشه که خیانتی در کار نیست؟؟ احمق نیستم پر بودم و سیر بودم و سیراب و لذتم تنها این که .... آری کارم سخت است و دردم سخت و از هر چه شیرینی و شادی و بازی است محروم اما.... این بس که می فهمم ! خوب است .... احمق نیستم. پ.ن همیشه پاییز دلم میگرفت ولی ۲سال بود خوب شده بودم و عاشق پاییز شده بودم ولی باز امسال بد جوری دلم گرفته بعضی وقتها واقعا سر مسئله الکی گریه میکنم پ.ن.کامی جونم به شدت قاطی کرده اگه کمتر سر میزنم برا اینه که میینم پشت کام همش برخورد فیزیکی داریم روزی مرد کوری روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید.روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد.عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید،که بر روی ان چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!! وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است. پ.ن.بعد مدتها طلسم ای دی اس ال خریدنم شکسته شد و راحت اپ کردم پ.ن.از دانشگاهم قبول شدم روانشناسی و علوم سیاسی نمیدونم کدوم برم یا اصلا نرم یه سال هم بخونم پ.ن.بابام هفته پیش ترسوندمون ولی خدا رو شکر به خیر گذشت پ.ن.جناب جوانمرد منو به یه بازی دعوت کرده بود که اونم اینجا مینویسم و تشکر میکنم ازش راستش بازی این بود که ۵عادت یا رفتار بد: اولی اینکه از یکی خوشم نیاد دیگه نمیاد حالا هی طرف اخلاقشو درستم کنه من نمیتونم قبولش کنم بدتر از اون اینکه وقتی میبینمش همین جوری خود به خود صورتم کج میشه دومی هم اینکه یه خورده زیادی عاشق خرید کردنم به خصوص پیرهن،دیگه به حدی هستش که میگن حنا عاشق پیرهنه ولی دست خودم نیست از یه چیزی خوشم بیاد حتما باید بگیرم۳)خیلی زود عصبی میشم یعنی میگم یه حرفی رو زدم زود گوش کنن وگرنه..... ۴)اصلا به هیچ جه نمیتونم جلوی گریمو بگیرم کافی یه چیزی بهم بگن زود اشکام جاری میشن ۵)آخرینم اینکه یه اظطرابی دارم تا کسی نبینه نمیفهمه این خیلی بده خودمم خسته میکنه ماه رمضون امسالم با کلی شورو شوقش از راه رسید تا چند روز پیش وقتی یادم میافتاد که باید روزه بگیریم میگفتم وای کی ۱۵ ساعت میخواد گشنه و تشنه بمونه ولی امروز صبح که واسه سحری بیدار شدیم یه حس دیگه داشتم یه جورایی حس میکردم خدا از هون وقتهای اولیه درهای رحمتشو به روی همه باز کرده،سحری خوردن با دعای مخصوصش یه حال دیگه ایی داره.امروز وقتی داشتم سحریمو میخوردم یاد ماه رمضون پارسال افتادم پارسال اولاش شورو شوقم زیاد بود ولی کنارش شادی های دیگه ایی هم داشتم اما از وسطاش با یه برنامه ایی که پیش اومد همه چیز عوض شد ولی باعث شد بیشتر از هر زمانی به خدا نزدیک بشم به خصوص شب های قدرش حال و هوای دیگه ایی داشتم احساس سبک شدن میکردم که تا حال هیچ وقت نداشتم همچین احساسی ولی حیف که لیاقتشو نداشتمو نتونستم اون احساس سبکی رو نگه دارم یه کوله بار گناه از گردنم اویزون کردم. ولی امیدوارم امسال شب قدر اگه خدا لایقم دونست گناهانمو بخشید لیاقتشم بده بتونم گناهی نکنم. پ.ن.نماز روزه هاتون قبول باشه پ.ن.شبهای قدرو تسلیت میگم پ.ن.سر سفره های افطار و شبهای قدر منو هم دعا کنین بهترین بخش را در هر فرد بجوی،و این را به او بگو. همه ی ما به چنین محرکی نیازمندیم،هر بار که از کار من ستایش می شود،فروتن تر میشوم،چون احساس نادیده گرفته شدن یا ناخوشایند بودن نمی کنم. تمام مردم جهان چیزی دارند که به خاطر آن سزاوار ستایش باشند. ستایش ها نشانگر ادراک هستند.در خلوت خویش انسان هایی عالم هستیم،و هیچ کس از دیگری بهتر نیست ، نگریستن به عظمت همسایه ات را بیاموز،و عظمت خودت را نیز بنگر. پ.ن.داشتم کتاب جبران خلیل جبران میخوندم از این نوشتش خوشم اومد گفتم بنویسم. پ.ن.دیروز بعد کلی نگرانی انتخاب رشته کردم دعا کنین از اون چیزی که میخوام قبول شم. پ.ن.همش فک میکردم اولین کسیه که بهش خبر قبولیمو میدم در حالی که....... روی نیمکتی نشسته ام و غرق تماشای منظره ای هستم،مرد میانسالی به طرفم می آید و از من می خواهد که متن یک آگهی را برایش بخوانم. می گوید:«حروفش خیلی ریز است. عینکم را در خانه جا گذاشته ام و نمی توانم بخوانم.» سعی خودم را می کنم،اما نوشته ها خیلی ریز است،من هم چشمم ضعیف است و اتفاقا من نیز عینک مطالعه ام را به همراه ندارم.از مرد عذر می خواهم. مرد می گوید:«خوب،فراموشش کنیم.یک چیزی را می دانید؟من فکر می کنم چشم خدا هم ضعیف است.نه اینکه پیر شده،اما خودش اینطوری می خواهد.این طوری،وقتی کسی اشتباهی می کند، درست نمی بیند.و چون دلش نمی خواهد نادیده قضاوت کند،او را می بخشد.» می پرسم:«خوب،پس تکلیف"کارهای نیک"چه می شود؟» مرد می خندد:«خوب،خدا هیچ وقت عینکش را در خانه جا نمی گذارد.»و به راهش ادامه می دهد.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است ….

| Design By : Night Skin |





