نوری به زمین فرود امد:
دو جا پا بر شن های بیابان دیدم.
از کجا امده بود؟
به کجا می رفت؟
تنها دو جا پا دیده می شد.
شاید خطایی پا به زمین نهاده بود.
ناگهان جا پا ها براه افتادند.
روشنی همراهشان می خزید.
جا پا ها گم شدند،
خود را از روبرو تما شا کردم:
گودالی از مرگ پر شده بود.
و من در مرده ی خود براه افتادم.
صدای پایم را از راه دوری می شنیدم،
شاید از بیابانی می گذشتم.
انتظاری گمشده با من بود.
ناگهان نوری در مرده ام فرود امد
و من در اظطرابی زنده شدم:
دو جا پا هستی ام را پر کرد.
از کجا امده بود؟
به کجا می رفت؟
تنها دو جا پا دیده می شد.
شاید خطایی پا به زمین نهاده بود.
تمام شب را با ماه می مانم و تو را فریاد می زنم.
درعمق سکوت شب،فریادهایم گم می شوند،ولی تو پیدا می شوی.
تو برای من مفهوم بودنی،مفهموم هر چه خوبیه.
ای که همیشه دستانت را لمس کرده ام روزت مبارک
ولادت بانوی عالم حضرت فاطمه ی زهرا(س) را اول از همه به اقا امام زمان
بعد به همه ی دوستان تبریک می گم
روز مادر رو هم به همه ی مامانای گل دنیا و مامان خودم تبریک میگم
مامان جونم خیلی دوست دارم![]()
![]()
رختخواب خرید ولی خواب نه!
ساعت خرید ولی زمان نه!
می توان مقام خرید ولی احترام نه!
می توان کتاب خرید ولی دانش نه!
دارو خرید ولی درمان نه!
خانه خرید ولی زندگی نه!
وبالاخره،
می توان قلب خرید،ولی عشق را نه!
چارلی چاپلین
سلام دوستای خوبم
وای امتحاناتم تموم شدن راحت شدم
مرسی از همتون که تو این یه ماه تنهام نذاشتین
راستی امروز تولد خواهرم حدیث هستش
از اینجا بهش تبریک می گم
حدیث جون خیلی دوست دارم![]()
ابجی کوچولو تولدت مبارک ایشالا که همیشه موفق شی
دوست داشتن برتر از عشق
… آتشهایی که می پزند، آتشهایی که می سازند ؛
آتشهای سرد، خنک کننده ،خوب، پاک، روشن،نامرئی، . ..
نیرو آن آتش عشق در خدا !!
چه کسی به این پی برده است ؟
آتش عشق در روح خدا ، آتشی که همه هستی تجلی آن است ،آتش گرم نیست ،داغ نیست .
چرا؟
نیازمندی
در آن نیست ،تلاطم در آن نیست، نا استواری ، شک، تزلزل ،
تردید ،نوسان ، وسواس،اظطراب ... نگرانی ،در آن نیست،
اما آتش است ،آتشین تر از همه آتشها.
آتشی که پرتو یک زبانه اش آفرینش
است، سایه اش آسمان است،جلوه اش کائنات است،
گرده خاکستر نازک و اندکش کهکشانها است...
چه می گوییم ؟!!!
آری
.آتش دوست داشتن است،عجب ! ؟ منهم مثل همه عارف ها و شاعرها حرف میزدم.آتش عشق !؟
آنهم در خدا !؟
نه ، آتش دوست داشتن است که داغ نیست ، سرد نیست، حرارت ندارد؛
چرا؟ که نیازمندی ندارد؛ که غرض ندارد؛ که رسیدن ندارد،که
یافتن ندارد،که گم کردن ندارد ، که به دست آوردن ندارد ،که بکار آمدن و بدارد
خوردن نداردعلی شریعتی

دوستای گلم سلام
مرسی که تو این چند مدت همیشه همراهیم کردین
ولی الان حدود یه ماهی به دلیل امتحاناتم نمیام
بعد امتحانات بازم ایشالا اگه زنده باشم میام
پس واسم دعا کنین
انتخابی آگاهانه و هوشیار، گرچه گاهی سرد،
ترسان، هراس آور و پر از تشویش می باشد،
قدم زدن در هوای سرد کمی مرا به خودم می آورد، گاهی که فکر
می کنم،
می بینم هر بار که دوستی آمد،
تا خواستم دستش را بگیرم، دیدم دست او محتاج تر است،
خودم را رها کردم،
و دستهای دوستم را محکم گرفتم،
تا مرهمی برای تنهایش، برای غمهایش، برای دلتنگیش باشم،
و خودم رها شدم،
جاری شدم، تا آمدم تکیه کنم بر شانه ای دوستی،
دیدم او به شانه هایم بیشتر احتیاج دارد، شانه هایم
را در اختیارش قرار دادم،
و خودم ره سپار دیار تنهایی خودم شدم، و رها گشتم در جاده ای زندگیم...
بی حضوری، بی نگاهی و.................

چه خوب می شد اگر می توانستیم خاطره روزی که خدا به ما گفت:
باید به این دنیا بیاییم را به یاد بیاوریم.
شاید ان روز به خدا می گفتیم که دوست نداریم به این
دنیا بیاییم.
همان روزی که بال هایمان را یادگاری دادیم به فرشته ها
و به خدا گفتیم که هیچ وقت فراموشش نمی کنیم.
امروز سال ها از آن روز و آن خاطره قدیمی
می گذرد آیا یادمان مانده که به خدا چه گفته بودیم؟؟؟

۱۸ سال از سالهای زندگیم گذشت
نمی دونم چقدر از عمرم مونده
ولی ارزویی که تو روز تولدم میکنم اینه که خدا تو این سال
تنهام نذاره خودش کمکم کنه که بتونم مثل سابق بشم![]()
از شیوا هم ممنونم به خاطر آپ خوشگلش![]()
دلم غــم دارد امشب آه ای باران ببار که با باریدنت
دل غـمگیـنـم آرام میگیرد ببار باران خـــیــــسـم کن
امشب دل دیوانه من حرفها دارد برای درد و دل کردن
ای باران ببار که با باریدنت همه غمهای من از یاد میرود
آه، بغض گلویم را فشار می دهد منتظر باریدن توست که
ای باران همه احساسم و آرامشم از آن توست که با باریدنت
بغض گلویم وا میشود زیر بارون از عشقی که تو دلم حک
کردی برایت حرفها دارم زیر باران خودم رُ حس کردم
فریاد زدمُ و اشکها از چشام مثل بارون باریدُ با تمام وجودم
فریاد زدم ای نازنینم ای همنشینم فصل بارون شروع شد
در کنارم باش تا به تماشای باران بنگریم ببار باران ، ببار که
هر قطره باران برایم یک خاطره است آه ، آه ای باران
ببار که هیچ وقت نتوانستم به سوالهایی که در ذهنم هست
جوابی پیدا کنم ببار باران ببار که با آن عالمی دارم ببار
( علی ح -- ر)
روشن تر از ستاره ی روشنگر است اشک
گوهر اگر ز قطره ی باران شود پدید
با افتاب و ماه،ز یک گوهر است اشک
با اشک،هم اثر نتوان خواند ناله را
غم پرور است ناله و جان پرور است اشک
بارد از او لطافت و تابد از او فروغ
چون گوی سینه ی بت سیمین بر است اشک
خاطر فریب و گرم و دلاویز و تابناک
همرنگ چهره ی تو پری پیکر است اشک
از داغ اتشین لب ساغر نواز تو
در جان ماست اتش و در ساغر است اشک
با دردمند عشق تو،همخانه است اه
با اشنای چشم تو،هم بستر است اشک
لب بسته ای ز گفتن راز نهان،رهی
غافل که از زبان تو گویاتر است اشک
راهی بود از ما تا گل هیچ.
مرگی در دامنه ها،ابری سر کوه،مرغان لب زیست.
می خواندیم:((بی تو دری بودم به برون،و نگاهی به کران،
و صدایی به کویر.))
می رفتیم،خاک از ما می ترسید،و زمان بر سر ما
می بارید.
خندیدیم:ورطه پرید از خواب،و نهان ها اوایی
افشاندند.
ما خاموش،و بیابان نگران،و افق یک رشته نگاه.
بنشستیم،تو چشمت پر دور،من دستم پر تنهایی،و
زمین ها پر خواب.
خوابیدیم.می گویند:دستی در خوابی گل می چید.
----------------------------------------------------------------------------------
یک سال دیگر سپری شد و با رفتن
زمستان،فصل بهار با همه ی زیبایی هایش فرا رسید.
فصلی که امدنش برای همه ی انسان ها در هر سن و سالی که هستند هزاران
درس و پیام دارد.
چه خوب است که ما هم با بهار همراه شده و با لبخند مهربانی
طراوت،شادابی و زیبایی را به خانه دلمان مهمان کنیم.
سر سفره ی هفت سین منم دعا کنین![]()
دانی که بی تو هیچ کسم!
دستم گیر که در تو رسم!
به ظاهر قبول دارم،به باطن تسلیم!
نه از از خصم باک دارم،نه از دشمن بیم!
نه گنج تشبیه،نه جای تاویل.
اگر دل گوید:چرا؟
گویم امر را سر افکنده ام!
و اگر خرد گوید چرا؟
جواب دهم که:من بنده ام!
الهی!
ندانم که در جانی یا جانرا جانی!
نه اینی!نه انی!
ای جان را زندگانی
حاجت ما عفو است و مهربانی.
الهی!
می بینی و می دانی و بر اوردن میتوانی!
الهی!
عمر بر باد کردم
و بر تن خود بیداد کردم
گفتی و فرمان نکردم.
درماندم و درمان نکردم.
الهی!
با غم و حسرتم،و بی تو بتم و بی حیرتم!
در زندان محنتم.
بسته ی مشییتم.
و از انها خواست تا برای پنهان کردن راز زندگی پیشنهاد کنند.
یکی از فرشتگان گفت:ان را در زیر زمین مدفون کن.
فرشته ی دیگر گفت:ان را زیر دریا ها قرار بده.
و فرشته ی سومی گفت:راز زندگی را در کوه ها قرار بده.
ولی خداوند فرمود:اگر من بخواهم به گفته های شما عمل کنم
فقط تعداد کمی از بندگانم قادر به یافتن ان خواهند بود.
در حالی که من می خواهم راز زندگی در دسترس همه باشد.
در این هنگام یکی از فرشتگان گفت:
فهمیدم کجا!
ای خدای مهربان راز زندگی را در قلب بندگانت قرار بده زیرا
هیچ کس به این فکر نمی کند که برای پیدا کردن ان باید به
قلب و درون خودش بنگرد.
شب سلیس است،و یک دست،و باز.
شمعدانی ها
و صدادارترین شاخه ی فصل،ماه را می شنود.
پلکان جلو ساختمان،
در فانوس به دست
و در اسراف نسیم،
گوش کن،جاده صدا می زند از دور قدم های ترا.
چشم تو زینت تاریکی نیست.
پلک ها را بتکان،کفش به پا کن،و بیا.
و بیا تا جایی،که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روی کلوخی بنشیند با تو
و مزامیر شب اندام ترا،مثل یک قطعه ی اواز به خود
جذب کنند.
پارسایی است در انجا که ترا خواهد گفت:
بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه ی عشق
تر است.
افسانه را چیدیم،و پلاسیده فکندیم.
کنار شن زار،افتابی سایه بار،ما را نواخت.درنگی کردیم.
بر لب رود پهناور رمز،رویاها را سر بریدیم.
ابری رسید،و ما دیده فرو بستیم.
ظلمت شکافت،زهره را دیدیم،و به ستیغ بر امدیم.
اذرخشی فرود امد،و ما را در نیایش فرو دید.
لرزان،گریستیم.خندان،گریستیم.
رگباری فرو کوفت:از در همدلی بودیم.
سیاهی رفت،سر به ابی اسمان سودیم،در خور اسمان ها
شدیم.
سایه را به دره رها کردیم.لبخند رابه فراخنای تهی
فشاندیم.
سکوت ما به هم پیوست،و ما،<<ما>>شدیم.
تنهایی ما تا دشت طلا دامن کشید.
افتاب از چهره ی ما ترسید.
دریافتیم،و خنده زدیم.
نهفتیم و سوختیم.
هر چه به هم تر،تنها تر.،
از ستیغ جدا شدیم:
من به خاک امدم،و بنده شدم.
تو بالا رفتی،و خدا شدی.
در سکوت غریب تنهایی ماه خیالت را در چشمه اشک
می شویم و در پاکترین گوشه قلبم می نشانم.
در سکوت تنهایی جز اشک مونسی ندارم.
اشکهایم را دوست دارم که مرهم زخم هایم می شوند.
اشکهایم را دوست دارم که صادقانه
می بارند.
اشکهایم را هدیه می کنم به دلهای بزرگی که
درد هایی خاموش دارند.
اشکهایم را به پای تو می بارم،شاید در شبهای بی تپش،
گاهی سراغی از این دل تنها بگیری.
غم ها را گل کردم،پل زدم از خود تا صخره ی دوست.
من هستم،و سفالینه ی تا ریکی،و تراویدن راز ازلی.
سر بر سنگ،و هوایی که خنک،و چناری که به فکر،و روانی
که پر از ریزش دوست.
خوابم چه سبک،ابر نیایش چه بلند،و چه زیبا بوته
زیست،و چه تنها من!
تنها من،و سر انگشتم در چشمه ی یاد،و کبوتر هالب اب.
هم خنده ی موج،هم تن زنبوری بر سبزه ی مرگ،و شکوهی
در پنجه ی باد.
من از تو پرم،ای روزنه ی باغ هم اهنگی کاج و من و
ترس!
هنگام من است،ای در به فراز،ای جاده به نیلوفر
خاموش پیام!
راه دوری است،و پایی خسته.
تیرگی هست و چراغی مرده.
می کنم،تنها،از جاده عبور:
دور ماندند ز من ادم ها.
سایه ای از سر دیوار گذشت،
غمی افزود مرا بر غم ها.
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر امد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی.
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر،سحر نزدیک است.
هر دم این بانگ بر ارم از دل:
وای،این شب چقدر تاریک است!
خنده ای کو که به دل انگیزم؟
قطره ای کو که به دریا ریزم؟
صخره ای کو که بدان اویزم؟
مثل این است که شب نمناک است.
دیگران را هم غم هست به دل،
غم من،لیک،غمی غمناک است.
سلام به همگی![]()
خوبین،خوشین،سلامتین![]()
خوش میگذره تعطیلی؟
از امتحانات چه خبر؟
ایشالا که خوب دادین.![]()
...................................................................
ماه محرم الحرام،ماه پیروزی خون بر شمشیر و موفقییت
سپاه عدل و انصاف و مظلومیت در مقابل انبوه فراوان
لشکریان کفر.
در این ماه حسین بن علی(ع)توانست با سپاه اندک
خود،از ارزش های اسلام دفاع کند و فریاد بر اورد:((هل
من ناصر ینصرنی))ایا کسی هست مرا یاری بدهد؟...
این ندا همیشه در تاریخ تاثیر گذاشت تا همگان بدانند
که ((کل یوما عاشورا و کل عرض کربلا)).
روزهای تاسوعا و عاشورای حسینی را تعزیت عرض می
کنم.
ارزو دارم ما را در این روزها و شب ها از دعای خیر خود
بی نصیب نکنید.![]()
باران کند ز لوح زمین نقش اشک پاک
اواز در،به نعره ی توفان،شود هلاک
بیهوده می فشانی اشک این چنین به خاک
بیهوده می زنی به در،انگشت درد ناک.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دانم که انچه خواهی ازین بازگشت،چیست:
این در به صبر کوفتن،از درد بی کسی ست.
دانم که اشک گرم تو دیگر دروغ نیست:
چون مرهمی،صدای تو با درد من یکی ست.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
افسوس بر تو باد و به من باد!از ان که،درد
بیمار و درد او را،با هم هلاک کرد.
ای بی مریض دارو!زان زخم خورده مرد
یک لکه دود مانده و یک پاره سنگ سرد!




